تبليغاتX
الهه عشق
اینقده تنها شدم من   که دیگه سایه ندارم

جز خدا و ماه و خورشید  دیگه همسایه ندارم

 

راستشو بخوای می تونم   من با تنهایی عجین شم

یه روزی بد بد بد  یه روزی من بهترین شم

 

آخه من یکی رو دارم   اون خدای عرش نشینه

حتی توی کلبه باشم   خیلی خوب منو میبینه

 

همه حرفامو می فهمه  همه دردامو  میدونه

توی غم ها توی شادی  اون کنار من میمونه

 

میدونه چرا گرفته دل بی ریا و سادم

هر جا که مشکلی باشه  میرسه خودش به دادم

 

اشک و گریه خداحافظ  آره من خدا رو دارم

توی اوج بی کسی ها من یه همصدا رو دارم

همین!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:5 بر آمده از دل سما روشنی |


سلام به دوستان خوبم

راستش همه گلايه داشتن كه چرا اينقد فضاي وبم غمگينه

منم شعريو كه واسه مسابقه حسين آقاي گل(پسر خانوم خفاجي)

نوشته بودم گذاشتم اينجا تا بخونيد و شاد شيد

 ///////////////////////

ماهي بيچاره من تو حوض اب در خطره

واي اگه گربه برسه اونو يه دفعه ميبره

 خدا جونم چيكار كنم ماهي من پر نداره

كاشكي ميشد يه كار كني ماهي بتونه بپره

 ميو ميو مياد جلو دندوناشو تيز ميكنه

چشماي رنگي داره و از همه گربه ها سره

مياد كنار حوض آب با مهربوني ميشينه

مي خواد با ماهي دوس بشه چقد خوبه گربه نره

موهاشو شونه كرده و لباس مشكي پوشيده

به به انگار عروسي و خواستگاري و تير تپره

 گربه و ماهي مي تونن مگه عروس داماد بشن؟؟؟

من كه تعجب ميكنم!!! اين ديگه خيلي نوبره

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:57 بر آمده از دل سما روشنی |


می خواهم خورشید را بکشم تا در تاریکی مطلق باشم و قدر نور را بدانم

می خواهم بال هایم را ببندم تا نتوانم پرواز کنم

دهانم را ببندم تا نتوانم حرفی بزنم

چشماهم را ببندم تا کسی را نبینم

راه دلم را ببندم تا کسی وارد آن نشود

این روزها می خواهم همه این کارها را بکنم تا...

تا دلی را نشکنم...

تا تنها باشم...

تا فریاد نکنم...

تا ساکت تر از دیروز باشم...

تا عاشق نشوم...

همین!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:1 بر آمده از دل سما روشنی |


هرچقدر دنبال عقربه ها دویم به آنها نرسیدم

زمان سرعت زیادی دارد و تند تند راه می رود

و من هنوز دارم نفس عمیق می کشم

زمان می رود و مرا درون درد ها و غم هایم تنها می گذارد

آن قدر تنها می شوم که...

و باز هم به زمان فکر می کنم که با من چه کرده است

و توانایی او از من بیشتر است

هر کاری را می کند و می رود حتی منتظر اعتراض و گلایه هایم نمی ماند

پاهایم دیگر توان حرکت ندارند از بس دنبال زمان دویده ام و...

... و چه تعبیر زیبایی دارد قیصر عزیز

ناگهان چه زود دیر می شود

روحش شاد

همین!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:0 بر آمده از دل سما روشنی |


خدای خوبم

خدای مهربونم

می دونم صدامو می شنوی اما صدات می کنم چون دوست دارم

خدایا با همه رو سیاهیم به تو پناه آوردم و می خوام خودت جوابمو بدی

می دونم واست بد بودم و راستش آبرویی هم واسه صدا زدنت نداشتم

ولی خودت گفتی که صد بار اگر توبه شکستی باز آی...

خدای مهربونم خودت این قدر بزرگ و قادری که از دل همه بنده هات خبر داری

دوس ندارم واسه خودم همش دعا کنم

ازت می خوام هر چیزی که خیره به زبون بنده هات جاری کنی

خدایا- خدای مهربون من - خدای بزرگ و قادر من

ای خدایی که با همه بدیامون بازم ما رو می پذیری

همه بنده هاتو کمک کن تا عاقبت بخیر بشن

و در نهایت خدای خوبم همه بنده هات رو در

پناه خودت حفظ کن

آمین یا رب العالمین

شکر لله

همین!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:30 بر آمده از دل سما روشنی |


سلام

بعد از این همه مدت اومدم اونم نه با یه ترانه حسابی

با چیزی شبیه ترانه

من که ادعا نمی کنم شاعرم فقط...

************

دوباره توی قمار باخته و باز وحشی شده

با سطل شراب خورده و    وای که چه نعشی شده

با همه اینا بازم منو می خواد این دیوونه

واسه ی با من بودن همش میگیره بهونه

هرچی اونو پس می زنم یه جور دیگه جلو میاد

چپ میره راست میاد میگه دلش فقط منو می خواد

وقتی که شامپاین می خوره یه جوری میگه دوسم داره

سیگار برگ که میکشه سر به سر من میذاره

نصف عمرشو فقط تو کافه ها می گذرونه

وقتی که ویسکی می خوره تیکه بد می پرونه

وینستونو ماربرو را دو تایی با هم می کشه

چشاش شده کاسه خون تنش یه کوره آتیشه

میگه واسه خاطر ماس که اینجوری در به دره

بودن من واسه اون یه جورایی درد سره

این دختر سر به هوا انگاری آدم نمی شه

می خوام بذارمش کنار هر دفعه یادم نمی شه

به خاطرش هر شب میرم تو کافه ها جا میگیرم

تا اون چشاشو می بینم صد دفعه درجا میمیرم

( منتظر نظرات و انتقادات سازنده شما دوستان هستم)

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:21 بر آمده از دل سما روشنی |


فرج الله صبا: نامه چارلی چاپلین به دخترش، کار من بود!

کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از  پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟ خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!

 

فرج ا... صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است . او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میاد .

.......... ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .

فرج ا... صبا ، نویسنده این نامه، در گفتگو با شهروند: " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در  دم  در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . "

بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد.

حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!!

و اما متن نامه این نویسنده نامدار ایرانی از قول چارلی به فرزندش جرالدین:

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام . با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .

پدر تو ، چارلی چاپلین

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:3 بر آمده از دل سما روشنی |


سلام من از کرمانشاه اومدمااااااااااااااااااااااا

تازشم دلم واسه همتون یییییییییییییییییه ذره شده

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:51 بر آمده از دل سما روشنی |


سلام دوستای گلم

بعد از مدتی تصمیم گرفتم دوباره بنویسم

الان کرمانشاه هستم و حدود ده روز باید به خاطر یه ماموریت کاری

 اینجا باشم که فقط شش روزش گذشته و من به شدت احساس غریبی می کنم

جاتون خالی یه سر رفتم تاق بستان یکی از مکان های باستانی کرمانشاه

حسابی دلتنگی می کنم

وای کی تموم میشههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:16 بر آمده از دل سما روشنی |


دوباره آن زن شبهای خیــس و بــــارانی


همان که شـــد لقبش یک زن خیابــانی


کنــــار جــــاده ایستاد و انتظــــار کشید


چقدر حس بـدی داشت ، حس ویــرانی


شروع جـل جل باران و خانه ای که نبود


شــــروع وسوســــه ی آن گناه پنهـانی


نگـــــــاه تلـــخ زن و ازدحام گنگ صـــدا


هجــــوم بوق و چــراغهای زرد و نورانی


فضــای مبهم ماشین و حـلقه های دود


یــــکی دو بسته ی پول هــــزار تومانی


و بـــاز قصـــه ی تکـــرار تن فروشی زن


سقوط عاطفه و عشـــق های انسانی


دوبـــاره عرض خیابان و نیم ساعت بعد


فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی

همین!!!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:20 بر آمده از دل سما روشنی |